سه شنبه سوم مهر ۱۴۰۳ - ۱۰:۵ ق.ظ - zahra -
دیروز که داشتم با حسین دور دریاچه راه میرفتم، یهو بهم گفت: زهرا میبینی خیلی بهمون نزدیک شده!
پرسیدم: چی نزدیک شده؟
گفت: مهاجرت!
پرسیدم: چه احساسی داری؟
گفت: خب یه مرحله ی جدید از زندگیه!
پرسیدم: استرس داری؟
گفت: همیشه اولین بارها لبریز از متفاوت ترین و خاص ترین حس هاست.
دیگه چیزی نپرسیدم، به هوشمندی جواب دادنش هاش فکر کردم که بلده احساساتش رو مدیریت شده بهم انتقال بده؛ به قرار ملاقات سفارت فردا فکر کردم؛ به این فکر کردم که چقدر دوستش دارم؛ اینکه وقتی کنارمه انگار هیچ چیز ترسناک نیست.
آره انگار داره ماجرا جدی میشه و همین یکی دو ماه اخیر، آخرین روزهای زندگیمون توی ایرانه.
برای تو مینویسم، تو که از من به من نزدیکتری،