همیشه دویده ام، همیشه تلاش کرده ام و گاه گاهی بین تلاش هایم استراحت کرده ام اما حتی در تمام لحظات استراحت هم به گام بعدی فکر کرده ام.
حتما با خودت فکر میکنی که چقدر پرتوان! چقدر خستگی ناپذیر! اما دروغ چرا؟! من هم خسته می شوم! من هم آرزو میکنم کاش کمی لم دادن را آموخته بودم.
و امروز خسته ام و باید اعتراف کنم که تنها جسمم خسته است!
روحم از تلاش، دویدن و نزدیک شدن به هدف شاد و آرام است!
همیشه همینطور بوده است. اگر هدفی برای تلاش نداشته باشم، افسرده می شوم.
من واقعا لم دادن را بلد نیستم و تمام امروز در حالی که خسته بودم، با تمام توان برای رسیدن به هدف مهم این روزهایم تلاش کردم!
کسی چه میداند، شاید گنج من در همین نزدیکی ها باشد، نمیخواهم به بهانه ی خستگی جسمم، لذت در آغوش کشیدن گنج و رسیدن به هدف را از دست بدهم!
و شاید روزی تک تک تلاش های امروز را تحت عنوان کتابی منتشر کردم!
چه کسی می داند چه پیش خواهد آمد، شاید روزی من هم تریبونی برای گفتن از هدف و رسیدن به آن داشته باشم.
تلاش میکنم، تلاش میکنم.
آری من دختری هستم که هیچگاه لم دادن را نیاموخت.
برای تو مینویسم، تو که از من به من نزدیکتری،